خیلی وقت بود که اینجا نیومده بودم.حقیقتش دیگه داشت یادم میرفت که این صفحه مال منه یه موقعی سعی میکردم دلتنگیهامو اینجا بنویسم هر چند همون موقع هم خیلی تنبل بودم اما خب سالی چهار پنج باری میشد نوشت اما تو یه سال گذشته خیلی فرصتش نشد فک میکنم حوادث سال گذشته تا حدود زیادی نحوه مواجهه ما با اینترنت و تغییر داد و شاید بشه گفت که سهم وبلاگ ها را تا حدودی از مشغولی های اینترنتی ما ایرونیها کم کرد..بهرحال امروز دوباره هوای نوشتن تو این صفحه به سرم زد و اومدم اینجا و آخرین یادداشتم که مال حدود یه سال پیش بود و دوسش نداشتم حذف کردم و حالا دارم مینویسم ....
ایام آغازین سال نو برای من به سفر گذشت ،سفر و همیشه دوست داشتم یه دوستی میگفت نصف زندگی سفر هست و هر سفری هم چیزای دوست داشتنی خودش و داره اما نمیدونم چرا بازم خسته ام بهتر بگم دلگیرم و دلتنگ بحدی که گاهی به همه باورهام شک میکنم به همه چیزایی که واسشون تلاش کردم و ساختم ...دلتنگم و دلم میخواست چند ساعتم که شده کانکشنم با همه چی قطع میشد با همه چی......دلم میخواست چشام و میبستم و وقتی باز میکردم اینجا نبودم جایی بودم که واسه چند ساعت حتی چند دقیقه مختصات بودنم رو توش فراموش میکردم.....دلتنگم.......
نظرات ()ابر آذاری برآمد باد نوروزی وزید وجه می میخواهم و مطرب که میگوید رسید

با هفت روز تاخیر:نوروز مبارک
نظرات ()سالهای آغازین دهه هشتاد برای ما سالهای خوبی نبود. سالهای یاس و سرخوردگی ازایده الها ...... سال هفتاد شش درست یادمه ،هجده سالگی وورود ما به دانشگاه مصادف شد با ظهور خاتمی و تغییر فضا و باور تدریجی تغییرات... اولین شماره روزنامه جامعه که من دیدم فکر میکنم شماره هجدهمش بود که یک متن از محسن مخملباف داشت و یک مصاحبه با شهرام ناظری وکلی حرفهای تازه که امید به روزهای رنگی اینده را میداد وتردیدها راکمرنگ میکرد جامعه زود بسته شد ونشاط و توس و عصرازادگان و.. جایگزینش شدند وهرکدام چند ماهی بودند وبعد ..... آن روزها لاکپشتها هم روزنامه میخواندند ..کتابها با سبک وسیاق جدید منتشر میشدند و دانشگاهها در حمایت از اصلاحات از هم سبقت میگرفتند ، مهاجرانی برای اولین بارازنویسندگان دگر اندیش تقدیر کرد و ...... بهترین روزهای جوانی ما با این امیدها میگذشت ...وای که چه سوداها داشتیم و چه زود رنگ باخت
سال هشتاد خاتمی دوباره رییس جمهورشده بود و برای ما که داشتیم تاوان سهل انگاریهای تحصیلی سالهای رادیکالیمان راپس میدادیم دیگر امیدی نمانده بود سراسرو جودمان یاس بود وهراس.... اون روزها از تمام روزنامه ها نفرت پیدا کرده بودم البته دیگر روزنامه ای هم نمانده بود روشنفکران همه در زندان بودند و ما که داشتیم دانشگاه را ترک میکردیم بر بیهودگی همه کارهامان افسوس میخوردیم و خود را برای تن دادن به روزمره گی زندگی آماده میکردیم و در این میان خاتمی هنوز رییس جمهوری بود .....
سال هشتاد چهار روزی که شرق برای آخرین روز کاری آقای رییس جمهور تیتر زد بدون شک خیلی ها خاتمی را مسوول تمام آنچه اتفاق افتاده بود میدانستند و برای ما یک دوران نوستالژیک به پایان رسیده بود
دوستی در وبلاگش نوشته بود:
" رفتن خاتمی یعنی پایان یافتن بهترین سالهای عمر ما ، و اینکه دیگر نمیتوانیم عشق ، سیاست و جوانی رادر هم بیامیزیم. اینکه دیگر دوستانی نخواهیم یافت که در هر سه اینها با ما شریک بودند و اینکه بایدنوبودگی آن سالها را به ملالی که در پیش است بسپاریم"
پ ن : هر چه سعی میکنم نمیتوانم به بازگشت خاتمی خوش بین باشم........
نظرات ()یکی از چیزایی که این روزا بهش فک میکنم پوست کلفت شدن تدریجیه ،این روزا به طرز وحشتناکی احساس میکنم دارم پوست کلفت میشم یا بعبارتی دارم خودمو با وضع موجود وفق میدم و حساسیتم در زمینه خیلی مسائل به شدت داره میاد پایین ، یه جور تن دادن به چیزایی که اوضاع و احوال برات تعیین میکنن که قبلا ازش بدم میومد و الانم ازش بیزارم ، گاهی وقتا فک میکنم نیروم واسه مقابله با این شرایط کم شده و دیگه توان شنا کردن خلاف جهت ندارم و بهتره که پوست کلفت باشم اما خب گاهی هم یه چیزایی از این پوست لعنتی فوران میکنه و میزنه بیرون،زیاد که حساس باشی میبینی که تو این جامعه هیچی سز جاش نیست و این مخصوصا تو محیطای کوچیکی مث اینجا خیلی اذیتت میکنه قدیم ها درک انگیزه کسانی که مملکت ترک میکردن به اون سمت مرزها میرفتن خیل سخت بود و لی حالا میفهمم که درک بعضی از تناقضات این جامعه برای ذهنهای حساس غیر ممکنه مگر اینکه ولوم حساسیت دست کاری کنی و تنظمیات دستگاه رو طوری کنی که بعضی چیزا رو نبینه یا اگه دید نادیدش بگیره ....
نظرات ()امروز جمعه بیست پنجم مرداد ماه من از همیشه بیشتر گیج زندگیم ، سال هشتاد وهفت تو این پنج ماهی که تا الان ازش گذشته شتاب زیادی تو گذر لحظه ها واسم داشته و من بیشتر این روزا رو با مسائل چرند و پرند کاری درگیر بودم گاهی از این وضع حالم بهم میخوره و دلم واسه گذشتم تنگ میشه اما خب فک میکنم تو این در گیری من تونستم دورنمای یه نظم جدید کاری رو هم ببینم که جای شکرش باقیه ..یه موقعی فک میکردم تو زندگی هر کسی یه منطقی حاکمه که اگه اونو درک کنی میتونی از خیلی ابهامات زندگی رمزگشایی کنی اما حقیقتش الان چند وقتیه که کلاف مسائل مختلف چنان بهم پیچیده که واقعا گیج میشم ..
نظرات ()امروز روز سختی بود ، یاد گرفتم که با همه ناملایمات زندگی بسازم و در مقابلشون کم نیارم اما امروز یه لحظه احساس دلزدگی از همه چیز بهم دست داد، اما الان که درست فکر میکنم میبینم که اینقدم نباید سخت گرفت...غروب یه مطلبی اینجا نوشتم که یه کم اجمقانه بود و الان به توصیه یه دوست عزیز عوضش کردم ....ا
پ ن : ین شعر شاملو رو از همه شعراش بیشتر دوست دارم:
مرا
تو بیسببی
نیستی!
بهراستی
صلت کدام قصیدهای
ای "غزل" ؟
ستارهباران جواب کدام سلامی
به آفتاب
از دریچهی تاریک؟
کلام از نگاه تو شکلمیبندد.
خوشا نظر بازیا که تو آغازمیکنی!
پس پشت مردمکانات
فریاد کدام زندانیست
که آزادی را
به لبان برآماسیده
گل سرخی پرتابمیکند؟
ورنه
این ستارهبازی
حاشا
چیزی بدهکار آفتاب نیست.
نگاه از صدای تو ایمنمیشود.
چه مومنانه نام مرا آوازمیکنی!
و دلات
کبوتر آشتیست،
درخونتپیده
به بام تلخ.
بااینهمه
چه بالا
چه بلند
پروازمیکنی .....
نظرات ()شاید نوشتن از سال نو پس از یازده روز اونم ساعت سه بامداد کمی عجیب باشه اونم وقتی شدید سرما خورده باشی وتنت وحشتناک درد کنه و فکرت هم آشفته باشه اما چه کنم که دوست دارم از آرامش مصنوعی این روزها نهایت استفاده رو ببرم
بهر حال سال هشتاد و شش سال که از بردن اسمش هم حالم بد میشه با خاطراتی تلخ تموم شد و نوروز با نوید روزهایی نو آمد به قول حافظ شیراز:
رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید
وظیفه گر برسد مصرفش گل است ونبید
یادم میاد موقع بچگی از نیمه اسفند انتظار عید و میکشیدم انتظار یک رخداد بزرگ ، یک سرآغازو و ساعت تحویل با تموم وجود اشک میریختم کم کم که بزرگ شدم فهمیدم زندگی اونقدر ها هم که به ماگفتن حساب کتابش کشکی نیست و حرمت این رخدادها واسمون کمتر شد اماحالا که فکر میکنم میبینم که با تموم راست و دروغای رسوم و سنت من دلم میخواد نوزوز و باور کنم و امیدوار باشم به نو روز .
دوست ندارم به سالی که رفت اصلا فکر کنم اما دوست دارم چشمامو ببندم و روزای شادی رو تصور کنم که در راهه هم واسه خودم هم واسه خانواده و دوستام و هم برای.......
من خواب دیده ام که کسی میاید...
سال نومبارک
نظرات ()مطابق معمول مدتهاست که قصد نوشتن دارم اما میخواستم چیزی بنویسم که تا حال هوای اینجا رو عوض کنه و این یه کم سخت بودُ ، بدترین سال من کم کمک داره تموم میشه و من از این بابت خوشحالم که شاید تالمات ما در سررسید سال بعد کمتر بشه..
علت نوشتن این یادداشت هم شروع لونه سازی قمریها در حیاط پشتی خونه ماست ، این کبوتران کبود رنگ هر سال دم دمای بهار مهمون ما میشن و روی کولر گازی حیاط پشت ما لونه میسازن و بعد با تولد جوجه هاشون و بزرگ شدنشون در تابستون میرن تا بهار بعد و البته من نمیدونم که مثلا قمریهای امسال ربطی به پارسالیا دارن( یعنی همونا هستن یا بچه هاشون یا نه؟)
امسال اما زمستون سردی بود ، شاید سردترین زمستون عمر من در اینجا تا حدی که درخت لیموی سی ساله ما خشک شد و اما در این مدت یه اتفاق جالب افتاد و اون این بود که امسال وسط سیاه زمستون سر وکله قمریها پیدا شد اونم تو این زمستون سرد و در حالی که معلوم نبود لونشون کجاست اما تموم مدت تو حیاط ما بودن فقط شبا میرفتن و البته ما هم بهشون غذا میدادیم ( شاید برای تسلای ما اومدن) و از امروز هم شروع کردن به لونه ساختن روی کولر گازی ....
خدا کنه که سال خوبی در راه باشه..
نظرات ()در آستانه ۲۹ سالگی ایستاده ام ، امروز روز تولدم بود تولدی که هر سال بودند کسانی که تبریکش را به من میگفتند و امسال اگر خاطرشان هم بود جرات تبریکش را نداشتند ...اما بهرحال از چرخش چرخ دوار گریز نیست...شاید کمی احمقانه باشد این فکر اما اگر قاعده را بگیرم سالهای عمر مرحوم پدرم باید بگویم درست اول سرازیریم بهرحال اینم یه جور تحلیله ...
بهرحال باید بگم که مصیبت مرگ پدرم رمق منو گرفته و فعلا حوصله هیچ کاری رو ندارم ... احتمالا میرم سفر تنها یه جای سرد ..باید با خودم کنار بیام.نمی دانم چرا اما این روزها همش یاد این شعر فروغ میفتم:
سهم من اینست
سهم من ،
آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من میگیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله متروکست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
در اندوه صذائی جان دادن که به من میگوید:
دستهایت را
دوست دارم
نظرات ()ايام هجر را گذرانديم و زنده ايم بر ما به سخت جاني خود اين گمان نبود
ده روز از مر گ پدرم گذشته و من هر روز دلتنگ تر ميشوم ...هر شب به سه ماه گذشته فكر ميكنم از زماني كه وجود تومور مشخص شد تا زمان عمل اول و دوم در تهران و مصائب بعد از عمل و برگشت به اينجا و بهبودي نسبي پدر و سر آخر اين هفته آخر لعنتي و شب آخر در بيمارستان و...... و ناتواني اين دستهاي سيماني
سوالات زيادي هست كه آزارم ميدهد و جوابي براي آن پيدا نميكنم ...
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نكرد ياد حريف شهر ورفيق سفر نكرد
نظرات ()